#بی_پروا_نفس_کشیدن_پارت_175
چشماموبستم نبینی اشکمو
چشماموبستم رفته بودی...
(علیرضاطلیسچی، قرارنبود)
دفترخاطراتم و بازکردم و نوشتم برای دل خودم ...
: به نام خالق پرواز
آه ردانکم سلام،عشق من حالت خوبه؟
الان که دارم برات مینویسم حالم خیلی خرابه..
رادانم تموم شهرخوابیدن من ازفکرتوبیدارم..
یه روز می فهمی این روزاچه احساسی بهت دارم...
عزیزم من که شبا بیدارم ..
گریه شده کارم توچی؟؟؟
دلم برات تنگ شده...
دوست دارم عزیزم..
کاش من جای محیای توبودم زندگیم..
پروا ...
فصل هشتادوهشتم: دفترم رو بستم و سرمو گذاشتم رو پاهام ازته دل ووجودم زار زارگریه کردم اونقدر گریه کردم تا حس کردم دیگه اشکی واسه ریختن ندارم ..
چشام گرم شدو همونجا خوابم برد..
۱۸سال بعد ...
: پگاه پگاه؟؟کجایی تو دختر؟؟؟
پگاه: بــــــله مامان جان؟؟
:چرا هرچی صدات میزنم جواب نمیدی کجا بودی تو؟؟
پگاه: واه مامان خب کارداشتم داشتم با الن حرف میزدم ...
اخم کمرنگی کردم و گفتم: خب..ببینم سوگل کجاس؟؟
پگاه باکلافگی گفت: مامان تواتاقشه ..
romangram.com | @romangram_com