#بی_پروا_نفس_کشیدن_پارت_173
اهنگی که پخش بود بد رو مخم تیغ میکشیدو عذابم میداد..
هی نمک رو زخمای کهنه من میپاشید...
بعد از چنددقه مامان اینا اومدن نشست پیش ما مامان غمو تونگاهم دیدو هیچ نگفت...
باصدای کل و دست و سوت جمعیت فهمیدم که اومدن ...
قلبم تالاپ تالاپ توسینم میزد بدنم میلرزید و ازهمه وجودم عرق سرد سرازیرمیشد...
هرلحظه بدنم فوران میکرد لحظه بعد خاموش...
نمی خواستم نگاهشون کنم ولی مگه میشد..
سرمو اوردم بالا ازتوی اون جمعیت چشمم به چشمای خوشگل خورد اونم دمبال من میگشت اونم دید منو...
چشام تارشدن ازاشک و نتونستم خوب معشوقم رو ببینم...
سرمو اوردم پایین تا اشکامو پس بزنم...
دستموکه به صورتم زدم خیس خیس بود اه من چقد اشک ریخته بودم خدااا ....
اروم سرجام نشستم برا یه لحظه دلم خواست کاش ارتانو قبول نمیکردم اخ دنیا تو برنده شدی دست مریضا...
خیلی سخته توعروسی عشقت باشی و بخندی...
خیلی سخته هی بخوای تظاهر به خوب بودن کنی اما خودت میدونی چقد خوردو داغونی...
من ارامش و خوشی می خواستم اما حالا ...
اصن روزای خوب بامن قهرن...
آه رادانم رسیدن به دلخوشیت مبارک..
هنوزم تو تنهایام بهونتو میگیرم ...
اخ ازاین گذشته که بدجور حالمو گرفته..
بیخیال پروا اون بدون تو خوشحاله..
درسته خنده هام واقعی نیس اما گریه هام که واقعی😭
شـــــایـــدیــــه روزدنـــیـــامــــاروبـــهـــم رســـــوند😞
فصل هشتادوهفتم: یه جایی هس توزندگیت که مجبوری بخندی و شاد باشی به این میگن اوج بدبختی....
یکم که گذشت همراه ارتان و مامان اینا رفتیم طرف عروس و داماد...
سعی کردم اروم باشم ...
: سلام..
romangram.com | @romangram_com