#بی_پروا_نفس_کشیدن_پارت_171
سه ماه ازبدنیا اومدن دخترام میگذشت لااقل اونا وقتمو میگرفتن کمتر فکرو خیال میکردم..
امشب قراربود برم عروسی عشقم..
ارتان سرکار بود به من گفته بود میام حاضر باشین ..
داشتم همینجوراشک میریختم ولباس تن پگاه وپرستش میکردم..
دوتا پیراهن صورتی فرفری تنشون کردم با دوتا گیر کوچیکم واسشون زدم...
اشکامو بادست پس زدم ....
خدمتکارمون (ساناز): خانوم اقا اومدن...
بینیمو کشیدم بالا و گفتم: باشه تو برو الان منم میام...
ساناز: چشم..
نگاهی به خودم تو اینه انداختم...
شده بودم عینهو مرده هااااشده بودم مث وقتی که گفته بودن رادان مرده...
فصل هشتادوپنجم: کمی ارایش کردم تانقابی روی صورت رنگ پریدمو بپوشونه...
موهامم لخت کردم ..
یه پیراهن مشکی که روش گیپور بودپوشیدم..
پیراهن دکلته بود و بلندیش تا بالای زانو بود..
یه مانتو مشکی ساتن هم پوشیدم..
شال تور هم انداختم رو سرم پگاه وپرستشو تو بغل گرفتم و رفتم پایین...
:سلام..
ارتان: سلام خانومی بریم دیگه که حسابی دیرشدعشقم..
: بریم..
پرستشو دادم بغل ارتان و باهم رفتیم سوار ماشین شدیم..
بچه هارو گذاشتم تو صندلی مخصوصشون عقب...
تکیه دادم به صندلی و دوباره چشم دوختم به بیرون...
ارتان ظبتو روشن کرد هه چه اهنگیم افتاد...
ازامشب زندگیت میشه همونی
که تومی خواستی پیگیرت نباشم
romangram.com | @romangram_com