#بی_هوا_دلسپردم_پارت_363
_نه اميدوارم آمادگي شنيدن حرفام رو داشته باشي
باخنده اي که دلم براش ضعف ميرفت گفت:درخدمتم قربان
_من و تونمي تونيم اين زندگي رو ادامه بديم،بايدازهم جدابشيم.
من و توواسه هم ساخته نشديم آرسام،راهه من و توازهم جداست،ازاولم ازدواجمون اشتباه بود.
پس بايدالان جداشيم و عشقمون رو فراموش کنيم.
آرسام:چي ميگي توحالت خوبه؟چراچرت ميگي من راحت به دستت نياوردم که بخوام راحت ازدستت بدم.
حاليت ميشه چي ميگم؟؟من طلاقت نمي دم هرکاري مي خواي بکن، زن نگرفتم که طلاقش بدم.
بابغض گفتم:براي من هم سخته ولي مانمي تونيم يک عمرکنارهم زندگي خوشي رو داشته باشيم،زندگي من و توبيشترشبيه يک جنگه،پس خواهش مي کنم قانع شو و بزار همه چي هم اينجاتموم شه،مي دونم سخته ولي بايدبه اين اوضاع عادت کنيم.
آرسام:چرافقط فکرخودتي؟پس من چي؟نابود شدن من چي ميشه؟ازبين رفتن من مهم نيست!؟
نه نه من به هيچ وجه نمي تونم ازت جدابشم و نمي ذارم،توهم ازمن جدابشي اين نقشه ها و اين فکرهارو بريز دور
حرفاي داداشتم روت تاثيرنذاره،چون توزنه مني و کسي به زور نمي تونه ازمن جدات کنه.
ديگه هم اين مضخرفات رو نشنوم.
ديگه واقعااعصابم رو خورد کرد، اون فکرمي کرد من دارم حرفاي داداشم رو مي زنم، درصورتي که خودم ديگه نمي خوامش.
باصداي بلندي گفتم:من نمي زارم توبراي زندگي من تصميم بگيري،جهت اطلاع اين حرف ها،حرف هاي برادرم روهام نيست،حرف هاي دل خودمه و هرطوربخوام زندگي مي کنم و نمي زارم توبراي من تصميم بگيري و بهم زوربگي
چون خودم ديگه نمي خوامت،بانبودن هميشگيم کناربيا،تقاضاي طلاق هم زود به دستت مي رسه منتظرباش.
ديگه حالم داشت بدميشدمن تازه چندساعته به هوش اومدم و نبايدحرف بزنم
romangram.com | @romangram_com