#بی_هوا_دلسپردم_پارت_364


اين حال اصلابه نفعم نيست..

آرسام باناباوري بهم نگاه کرد،بعدازچنددقيقه خيره شدن توچشمام چندتاقطره اشک ازچشماي مردزندگيم اومدپايين،همون جا بودکه فهميدم کمرش شکست،له شد،نابودشد.

آرسام:باورم نمي شه،من براي توهرکاري مي تونستم کردم،نيلورو به خاطراون شري که به پاکردکتک زدم،ولي توجواب من رو يه جورديگه دادي.

چيزي نگفتم،يعني حرفي نداشتم که بزنم،همه حرف هام رو زده بودم و ديگه حرف هاي آرسام برام مهم نبود.

باصداي در ازفکراومدم بيرون،نيلوبود،هموني که مقصرهمه اين بدبختي ها بود.

بااخم و عصبانيت بهش زل زدم،واقعاچطوري روش شد بياداينجا،

خيلي عوض شده بود،ديگه اون نيلوي چندش نچسب نبود.

دررو بست و اومد جلو و گفت:سلام رهاخانوم خيلي خوش حالم که حالتون خوب شده،يه نگاه به آرسام انداخت و ادامه داد:

من بايديه سري چيزهاروبهتون بگم،حرف هاي ناگفته زياده،يه نگاه به آرسام کرد وگفت: لطفاتنهامون بذارين.

آرسام نگاهي بهم کرد و بدون حرفي اتاق رو ترک کرد.

باحرف هاي نيلوخيلي تعجب کردم،چطورممکنه يه آدم انقدرعوض شده باشه،اون دختري که هميشه سعي داشت زندگي من و آرسام رو ازهم بپاشه الان داره کاري مي کنه زندگيمون خراب نشه واقعاعجيبه!!

باحرف هاش خب نظرم يکم راجب حرف ها و کارهاي اون شبه آرسام عوض شد،ولي قانع نشدم که دوباره باهاش زندگي کنم،اين ماجراهرچه زودترتموم بشه براي همه بهتره،کم کمم بايدنظرم رو به خانواده ها بگم.

نيلوحرف هاش رو زد و رفت،

بعدازرفتنش خانوادم اومدن تواتاق ولي آرسام نبود.

آرســـــام

حرف هاي رهابرام سنگين بود،واقعابرام گرون تموم شد،وقتي به نبودنش کنارخودم فکرمي کنم،مي خوام ديوونه شم.

romangram.com | @romangram_com