#بی_هوا_دلسپردم_پارت_362


پسراي فاميل باديدن آرسام عصبي شدن و هجوم بردن سمت آرسام به زور جداشون کردن هرکدومشون يه حرفي ميزدن که باحرف دکترلال شدن

آرسام بدون توجه بهشون اومدسمتم و روبه دکترگفت:

ميشه تنهامون بزارين؟

دکتر:بله حتمافقط زيادباهاشون صحبت نکنين شماهم بفرماييدبيرون بزارين زن و شوهربعدازمدت هاراحت باشن

همه رفتن من و آرسام مونديم اومد بغل تختم نشست

دستاموگرفت و گفت:سلام زندگيم خوبي؟خوش اومدي

ميدوني چقددلم برات تنگ شد براقيافت براي چشمات براي لبات

اين و گفت و لباشوگذاشت رولبام

چشمام رو بستم مخالفتي نکردم ولي همراهيشم نکردم

ديدم داره ميره سمت گردنم فهميدم کنترلش رو ازدست داده و ازخودبي خودشده

بادستاي بي جونم هولش دادم عقب

_ميخوام باهات حرف بزنم

آرسام:حرف بزن عشقم هرچي دلت ميخوادبگوميدونم ازم ناراحت و متنفري ولي به قرآن اون شب دست خودم نبود کنترلم رو ازدست دادم

وگرنه من کي دست روتوبلندکردم آخه

دلم براش سوخت چقدر دل تنگ و عاشق بود ولي من ميخواستم خودم رو براي هميشه ازش محروم کنم

آرسام:ازتصادف چيزي يادت مياد؟

romangram.com | @romangram_com