#بی_هوا_دلسپردم_پارت_361


دستاشوگرفتم و گفتم:سلام زندگيم خوبي؟خوش اومدي

رهـــــــا

باسردردبدي چشمام رو بازکردم همه جارو تار و سياه ميديدم

نگاهم افتادبه مامانم خنده و گريه اش قاطي شده بود و باجيغ پرستارو صداميزد

پرستارا و دکترااومدن بالاسرم يه آمپول زدن بهم و منوبردن بخش

آروم چندبارزيرلب آرسام رو صدازدم

دکتر:دخترم آرسام شوهرته؟

سرم و تکون دادم که گفت:الان به خانوادت ميگم خبرش کنن

بعدازاينکه بردنم بخش کل خاندانم اومدن تواتاق و بغلم ميکردن و بوسم ميکردن

منم دلم براشون يه ذره شده بود براي همين همراهيشون کردم

همه بودن جزآرسام يعني نميدونه من به هوش اومدم

بعدازچنددقيقه آرسام توچارچوب درظاهرشد

بااينکه اذيتم کرده بود ولي خب منم دل دارم دلم ازسنگ نيست که دلم براش تنگ شده بودخيلي زياد

ولي ميخوام ازش جداشم زندگيم رو جهنم کرد و بچمون رو بادست خودش کشت درسته عاشقشم ولي ديگه نمي تونم بااين مرد زندگي کنم

چقدپيروشکسته شده يعني به خاطرنبودمنه؟

ريشش بلندشده موهاش خال خال سفيددرآورده

romangram.com | @romangram_com