#بی_هوا_دلسپردم_پارت_354
بدون اينکه بهش توجهي کنم ازخونش زدم بيرون
فکراينم نبودم که شايدتلف شه چون اصلابرام مهم نبود...
سوارماشينم شدم و حرکت کردم سمت بيمارستان ميدونستم برم يه ماجراي ديگه درست ميشه ولي رهازنم بود نميتونستم به خاطراونا بي خيالش شم
رهازنمه و هيچ کس نميتونه ازم جداش کنه
توراه بودم که ديدم گوشيم داره زنگ ميخوره نيلوبود
_بنال
باصداي گرفته اي گفت:ميدوني که ميتونم ازت شکايت کنم و توهيچ راهه دفاعي ازخودت نداري
-خب که چي منوتهديدنکن و بااين چرندياتت سعي نکن من رو بترسوني چون اصلابرام مهم نيست من براي رهاحتي تاپاي مرگ و آدم کشتنم ميرم اين که چيزي نيست!
نيلو:هه چه شوهرخوبي قصه نباف ازت شکايت نميکنم چون دلم به حالت ميسوزه بروبه زنت برس فقط کاش اينوميفهميدي...
هيچي ولش کن خدافظ
بعدشم گوشي رو قطع کرد چي ميگه اين؟منظورچيه؟ معني حرفاش رو نميفهميدم
ازفکرش اومدم بيرون
بلاخره رسيدم بيمارستان
ماشين رو يه جاپارک کردم و رفتم توبيمارستان
اصلاحوصله دعوانداشتم
يه نفس عميق کشيدم و رفتم آي سيو
romangram.com | @romangram_com