#بی_هوا_دلسپردم_پارت_355


دوباره باديدن رهاروتخت چشام پراشک شد و بغض داشت خفم مي کرد

خانواده رهابودن و خواهر و مادرمن رفيقاشم بودن

_سلام شماازديشب تاالان اينجايين؟؟؟

روهام:به توربطي داره؟؟

_بلندشين برين من هستم

مامان مژده:خفه شوپسره خيره سر به روي خودتم نميآري که اين دسته گليه که توبه آب دادي

توکاري کردي يکي يه دونه ي مامان بيفته گوشه بيمارستان چطوري روت ميشه پات رو بزاري اينجا و توچشماي مانگاه کني

_مامان مژده به خدا به قرآن من اين رو نمي خواستم تقصيريه کثاقت زندگي خراب کن بوداين اتفاق همش تقصيراون بود

وگرنه شماهاهمتون مي دونين که رهابه جونم بستست نفسمه،زندگيمه پس خواهش مي کنم انقدسرزنشم نکنين

بابابهرام نعره کشيدو گفت:نفسته؟زندگيه که اين بلارو سرش آوردي بيشترتقصيرتواين دعوارو توداشتي تونتونستي کاري کني به زنت خوش بگذره تونسب بهش بي اهميتي کردي و چسبيدي به يه دختره....الله اکبر

_چرايکي نمي فهمه من چي ميگم؟چرايکي پيدانميشه من رو درک کنه؟

مگه من اينومي خواستم؟مگه من مي خواستم عشقم الان روتخت بيمارستان باشه؟

بلاخره بغضم شکست و جلوي همه دوقطره اشک ازچشمام جاري شد

روهام حمله ور شدسمتم و باداد گفت:ببين نميتوني بااين سياه بازيات دل مارو به رحم بياري حاليته؟توبچتوکشتي انقدرهارو کتکش زدي که بچش مرد!الهي اون دستات بشکنه نامرد!

خواست بزنتم که جلوش رو گرفتن

روهام ادامه داد:ببين ازالان تاوقتي که رهابه هوش بياد اين ورا افتابي نشوتضمين نمي کنم بلايي سرت نيارم توازالان هيچ سنمي باخواهرمن نداري بعدازاينکه به هوش اومد طلاقشم ازت ميگيرم حالام گمشو!

romangram.com | @romangram_com