#بی_هوا_دلسپردم_پارت_341


خودمورسوندم به آشپزخونه و رفتم دماغ و دهن خونيم رو شستم

يه دستمالم گرفتم و گذاشتم جلوي دماغم

بعدم آروم آروم رفتم سمت اتاقم تامانتو و کيفم رو بردارم

وقتي رسيدم بدون توجه به آرسام کيف و مانتوم رو گرفتم و داشتم ازاتاق ميرفتم که باصداش تنم لرزيد

آرسام:کجاااا

+قبرستون

آرسام:حق نداري جايي بري

بعدم اومدجلوچارچوب در ايستاد و نذاشت برم

بدون اينکه نگاهش کنم گفتم:بروکناربزار راحت باشم زندگيموبرام کوفت کردي يه امشبو راحتم بذار ماصلابذاريه چيزي بگم خيالتوراحت کنم بين منوتويه دنيافاصلس پس دست ازسرم بردار!

آرسام:اين حرفتونشنيده ميگيرم

اين و گفت و بعدازجلوي دررفت کنار

نخواستم دوباره سردعواروبازکنم...براي همين حرفي نزدم

جوري باناله حرفاموزدم که انگاري دل سنگش به رحم اومد

منم ازفرصت استفاده کردم و سريع ازاتاق و خونه زدم بيرون

بارون شديدي ميومد

هواهم حالش مثل من خرابه

romangram.com | @romangram_com