#بی_هوا_دلسپردم_پارت_342
به هيچ جاتوجهي نداشتم فقط توفکرخودم و آرسام و زندگي نکبتم بودم
داشتم ازجاده ردميشدم که ديدم يه ماشين ازدوربابوق داره ميادسمتم و من نتونستم هيچ حرکتي کنم انگارزمان متوقف شده بود
برخوردبدي بااون ماشين کردم و ديگه چيزي يادم نيومد و چشام سياهي رفت...
آرسام
نميدونم چرابعدازرفتن رهابه دلشوره افتادم و نگرانش شدم
حتمابه خاطراينه که واسه اولين بارباهاش اينطوري رفتارکردم
خداميدونه که اون همه زندگيمه جونموبراش ميدم فقط روش زيادحساسم خب اون نبايددست بزاره رونقطه ضعفم
منم اشتباه کردم نبايدبااون دختره آشغال به قول رهازندگي خراب کن ميگفتم و ميخنديدم و باهاش ميرقصيدم
تصميم گرفتم برم يه دوش بگيرم شايدحالم بهترشه!
بلاخره برميگرده ديگه يارفته خونه دوستاش يامادرش!
بلندشدم و رفتم لباس گرفتم بعدم رفتم توحموم تايه دوش بگيرم
بعدازنيم ساعت بلاخره ازحموم برگشتم
تنم و موهام و خشک کردم بعدم گوشيم و گرفتم تازنگ بزنم به رهامطمعنن جواب نميده ولي يه حسي بهم ميگه بهش زنگ بزنم!
زنگ زدم بهش يک بوق دو بوق سه بوق جواب نداد
به چهارمين بوق که رسيدشنيدم صداي يه زن غيرازرهاي خودم مياد!
تعجب کردم و ازش پرسيدم:ببخشيدشما؟گوشي زن من دست شماچيکارميکنه؟
romangram.com | @romangram_com