#بی_هوا_دلسپردم_پارت_328


+اميرباشيوارابطه ج ن س ي برقرارکرد شيواهم انقدعاشقش بودکه نميتونست حرفي بزنه چون به عشق اميرنسبت به خودش اطمينان کامل داشت و اميرم بهش قول داده بودتاتهش باشيوابمونه اما سرقولش نموند و شيوارو له کرد و رفت شيواي شادوشنگول تبديل شدبه يه دخترافسرده و شکست خورده

ديگه

اشکم داشت درميومد الهي بميرم براي شيوا اخه ادم دراين حد بي غيرت پست فطرت!!

آرسام:دروغه!!!

+چه دروغي؟؟ الانم شيوازده به سرش و ميگه ميخوام خودکشي کنم

منم ميترسم ازاينکه بلايي سرخودش بياره چون اون براي اميرتاپاي مرگ ميره اين و مطمعنم

براي همين ميخوام زنگ بزنم به خاله تاحواسم ازبابت شيواراحت باشه

آرسام:کارخوبي ميکني براي اون بي غيرتم دارم

سرموتکون دادم و گوشي رو گرفتم و زنگ زدم به خاله

همه چيوبراش تعريف کردم جزاينکه شيوابا عشقش رابطه داشته..

اين موضوع رو شيواخودش بايدبه خانوادش بگه وقتي اوضاع آروم شدنگه هم طوري نيست ميتونه به مردي که ميخوادباهاش ازدواج کنه همه چيوتوضيح بده!

خاله خيالم رو ازبابت شيواراحت کرد و گفت نگرانش نباشم منم خيالم راحت شدآرسامم نفس راحتي کشيدو حرکت کرد سمت خونه نيلو!

اما خاله ازصداش معلوم بودچقدشوکه شده و وحشت کرده امابه روي خودش نياورد دلم به حالشون خيلي سوخت!حال خودمم خيلي زيادگرفته شد اه.

آرسام توي راه زنگ زد به اميرو هرچي ميتونست بارش کردازحرفاش خيلي خوشم اومد و دلم خنک شد

نزديک بودبرسيم به خونه نيلوکه آرسام گفت:واي رهايادم رفت براش کادوبگيرم سليقه شمازناروهم که نميدونم

الان چيکارکنيم خيليم ديرشد

romangram.com | @romangram_com