#بی_هوا_دلسپردم_پارت_302
هرکي ميخواست بره تک تک ميومد پيش من و آرسام تبريک مي گفت وخدافظي ميکرد ماشالله انقدزيادبودن که ديگه بي حال شدم
منوآرسامم باهم رفتيم سوارماشين شديم
بقيه ماشين هام پشت سرمون
آخيش بلاخره رسيديم خونه خودمون ولي توبغل بابام خيلي گريه کردم
توبغل روهام و مامانم همينطور ولي بابام بيشتر
چون بيشتردوسش داشتم چون دنيام بود
آرسام:شيطون کوچولولباستوعوض نميکني
+چرابريم
رفتيم تواتاق آرسام داشت پيرهنشوازتنش درمياورد
ولي من هرکاري ميکردم نميتونستم لباس عروس و ازتنم دربيارم اه
اخه چراهمه لباس عروسااينطورين
الان بايدبه اين گوره خربگم لباسموبازکنه
نههه اصلا اووووف بازکاريش نميتونم بکنم که
خونسرديم و حفظ کردم و ريلکس به آرسام گفتم:ميشه بندلباس عروسموبرام بازکني نميتونم
آرسام بانگاهه مرموزي گفت:چشم
اومدسمتمو بندلباسموبرام بازکرد
romangram.com | @romangram_com