#بی_هوا_دلسپردم_پارت_283


واسه اينايه نقشه ديگه دارم فلفل ميريزم توچاييشون!!!

بااين فکرخبيث يه لبخندکمرنگي نشست کنج لبم

منتظرشدم تامامان بگه چاييوببرم

بعدازچنددقيقه مامان گفت:دخترم چاييوبيار

بلافاصله روهام اومدتوآشپزخونه و گفت: هي وروجک امشب کرم نريزيا

+فضولي ممنوع

روهام يه پوفي کشيدوازآشپزخونه رفت بيرون چون ميدونست حريفم نميشه و کارم و ميکنم

چايي هاروريختم توشون تاميتونستم فلفل ريختم برامامان اينانريختم مثلااونانميخورن

چايي و گرفتم يه نفس عميق کشيدم و بالبخندمصنوعي ازآشپزخونه زدم بيرون

باديدن کسي که روبروم نشسته داشتم ديوونه ميشدم ماتش شده بودم آخه آخه آرسام اينجاچيکارميکرد

آرسام خودشم باديدن من کپ کرد

آتنا:عه رهاجون سلام

+سلام

مامان:شماهاهمديگه روميشناسين؟

+بله آقاي رضايي استاددانشگاهم هستن آتناهم خواهرشون که توشمال آشناشديم

مامان:آهان خب مادربياچايي روبده يخ کرد

romangram.com | @romangram_com