#بی_هوا_دلسپردم_پارت_282


مامان:چقدديرکردي

+رفتم حموم

مامان:خيلي خب بروتوآشپزخونه نون و پنيروچايي گذاشتم بخورتاناهار

+دستت دردنکنه

رفتم توآشپزخونه

باميل شروع کردم به خوردن بعدغذارفتم تواتاقم شروع کردم به درس خوندن ديگه بدبختي شروع شد

واااي الان ميان بايدچيکاکنم اين ياروزشتوک بزاره بره هنونديدمش و براش لقب گذاشتم

اگه سيريش باشه چه خاکي توسرم بريزم

باصداي مامان به خودم اومدم

مامان:رهابروتوآشپزخونه اومدن مثل اوندفه آبروريزي نکنياااا وگرنه من ميدونم و تو

بابا:بسه خانوم دروبازکن زشته

+اوووف فقط بلده حرص آدمو دراره

باحرص رفتم توآشپزخونه

بعدازيه دقيقه صداي شلوغي توخونه پرشد

هه آقادوماديه بلايي به سرت بيارم که مرغاي آسمون به حالت گريه کنن

خواستگاراي قبليم ياسوسک مصنوعي مينداختم بغلشون ياشلوارشون و باچايي ميسوزوندم ياخودم و شييه جوکياميکردم که بدبختافرارکنن

romangram.com | @romangram_com