#بی_هوا_دلسپردم_پارت_284


باترس و استرس رفتم چايي و پخش کردم آخه نميدونستم خواستگارم آرسامه وگرنه محال بوداينکاروبکنم

تايه قلوپ ازچايي خوردن همشون قرمزشدن و افتادن به سرفه کردن روهام باعصبانيت نگاهم ميکرد بابا باخنده

مامان باحرص سعي داشت اونارو آروم کنه

مادرآرسام:اين زهرماري چي بودبه خوردمون دادي دختر اه

باباي آرسام:دستشوييتون کجاس؟دارم خفه ميشم آقاي راد

بابابهش نشون داد ازخجالت داشتم آب ميشدم

مطمعنم الان لپام گل انداخت

پس بگوروهام چراميگفت کرم نريز رفيقش بودديگه آخه خواستگاراي قبليم که ميومدن خودش کمک ميکردفراريشون بدم

آرسام:حداقل ازپس اينکارم برنيومدين اين چه چاييه آخه

+خب ببخشيدحواسم نبود

آرسام:حتماتاحالاخواستگارنداشتين که باديدن مااينطوري هول کردين!

ازجام بلندشدم و رفتم باعصبانيت جلوش ايستادم و گفتم:هوي ياروبهت اجازه نميدم توهين کنيااحواس خودتوجمع کن که هرچي تواون آشغال دونيته نريزي بيرون

اتفاقاخواستگارداشتم ازشماهم برتروبهترنه اينکه کشته مرده شوهرنيستم سرهمشون ازهمين بلاهامياوردم که دمشون و بزارن روکولشون و برن

شماهم يکي ازهم اوناو هيچ فرقي باهاشون نداري

مادرآرسام:ماشالله اززبونم کم نمياري

+بله خوب بلدم ازخودم دفاع کنم

romangram.com | @romangram_com