#بی_هوا_دلسپردم_پارت_240


سريع داشتم کليدومينداختم برم داخل که ازپشت دستموکشيدودنبال خودش برد

+عه ولم کن ديوونه چيکارميکني

بردتم تويه کوچه منوچسبوندبه ديوار دستاشوگذاشت هردوطرفم وباقيافه مظلومي بهم گفت:دلم برات تنگ ميشه

تودلم گفتم منم همينطور زل زده بودم توچشاش انگاراونم منتظربودحرفي ازم بشنوه ولي من خودم و زدم به اون راه و گفتم:منم دلم برات گشادميشه حالابذاربرم

خنده دخترکشي کردو سرشوچسبوندبه سرم و آروم گونموبوسيدوخيلي آروم گفت:شيطون کوچولومواظب خودت باش

تندگفتم:توهم همينطور و سريع ازش دورشدم و رفتم پيش بقيه

آتي:کجاغيبتون زداين موقع شب الافمون کردين

+داره ميادممنون ازهمتون باباي

دروبازکردم و رفتم توخونه واي که چقددلم تنگ شده بود

فکرکنم خواب باشن چون همه چراغاخاموش بودبيخيالشون شدم بلاخره فرداکه ميبينمشون رفتم تواتاقم يه دوش گرفتم وسايلاموجابه جاکردم بعدم خوابيدم

نميدونم ساعت چندبودکه بلاخره ازخواب دل کندم ازجام پاشدم و رفتم تودسشويي دست و صورتموشستم

بعدرفتم موهاموگيس کردم يه آرايش ملايم کردم و رفتم پايين توآشپزخونه ديدم مامان داره آشپزي ميکنه و متوجه اومدن من نشده

آروم رفتم و دستموانداختم دورگردنش برگشت طرفم چنان جيغي کشيدکه زهرم ترکيد

+منم بابارهاا

جوري بغلم کردکه نزديک بودنفسم بندبياد

مامان:الهي دورت بگردم مادرکي برگشتي دخترخوشگلم؟

romangram.com | @romangram_com