#بی_هوا_دلسپردم_پارت_224
دکتر:خواهش ميکنم
اين و گفت و رفت
آتنا:حالت خوبه رهاجون؟هممون و نگران کردي
يه لبخندبه جون زدم و گفتم:خوبم فقط گشنمه
آتنا:باشه الان يه چيزي برات ميگيرم
ازاتاق رفت بيرون
هنوزدقيق يادم نميومدبراچي اينجام
يکم که فکرکردم فهميدم بهم فشارعصبي واردشده بخاطرحرفاي آرسام
آرسام
وقتي آتنابهم زنگ زدوگفت رهابهوش اومده داشتم بال درمياوردم فقط بخاطراينکه ببينمش و ازش معذرت خواهي کنم
سريع حاضرشدم و به بقيه خبردادم و سوارماشين شدم حرکت کردم سمت بيمارستان
وقتي رسيدم ماشين و پارک کردم بدورفتم توبيمارستان ازشدت خوشحالي پاهام سست شد
آتناروديدم گفتم کجاميري گفت رهاگشنشه ميرم يه چيزي بخرم براش
بلاخره رسيدم به اتاق رها
حواسش به من نبود و من و نديد
رفتم تواتاقش و پروازکردم سمتش
romangram.com | @romangram_com