#بی_هوا_دلسپردم_پارت_222
چون بعدازسفرشمال ميخوايم رسميش کنيم
منظورم عقدوازدواج نيست خانواده هامطلع باشن
بلاخره کلي باهم حرف زديم بعدشم رفتم پيش بقيه
اصلاااحواسم به آتنانبودکه پيش مانيست ازوقتي ازداروخونه اومدم ديگه نديدمش
-رامين
رامين:جانم
-آتنارونديدي؟
رامين:گفت ميره توماشينت استراحت کنه سوييچ که دست توبودبهش گفتم بره توماشين من
-آهانگران شدم
بااجازه پرستاررفتم پيش رهاچشماي نازشوبسته بود
قيافه معصومش ناراحت بوددلم کباب شدبراش
هيچ وقت دوست نداشتم اينطوري ببينمش دلم نميخواست چشماشوازم بگيره نگاهه شيطونشوازم بگيره دارم کلافه ميشم اي خدا
همينطوري زل زده بودم بهش که يهوبي هواآروم گونشوبوسيدم و زيرگوشش گفتم:زودترخوب شوشيطون کوچولوي من
خودم شکه شدم ارادموازدست دادم
بي خيال غرورم شدم و حرف دلموبهش زدم تابلکه حالش زودخوب شه
باکلي اصرارآتناکه شماهابرين خونه من استراحت کردم ميتونم پيشش بمونم مشکلي پيش اومدبهتون زنگ ميزنم دل ازرهاکندم و رفتيم خونه
romangram.com | @romangram_com