#بی_هوا_دلسپردم_پارت_221


مشغول فکربودم که گوشيم زنگ خورداميرسام بوداومدم توحياط بيمارستان جوابشودادم

-جان داداش

تندگفت:حال بهارخوبه آرسام؟چيزيش که نشده؟

-عجبا رهاحالش بدشده آورديمش بيمارستان توحال بهاروميپرسي؟خجالت بکش حياکن

اميرسام:خب حالا توام نروبالامنبرنشين گوشيش خاموش بودزنگ زدم حالشوبپرسم

-خوبه

اميرسام:آخيش خب رهاچطوره؟

باحرص گفتم:رهاخانوم

اميرسام:به به آقابازغيرتي بازيش گل کرده آري جون من خبريه؟

ازخودم حرصم گرفت بااين سوتي که دادم الان چه گلي به سربگيرم اوووف اينم ولکن ني

بامن من گفتم:خفه بابامگه مثل توام مثل چسبه يک دو سه بچسبم به دخترافقط دارم چيزاييه که دوستم گفت و انجام ميدم همين

امير:مگه تونوکرشي

بعدشم من به دخترانميچسبم فقطم بهارودوست دارم بهاراولين دختريه که وارده زندگيم شده و هيچ وقت نميخوام ازدستش بدم چون ازته دلم عاشقشم

-نه نوکرش نيستم رفيقشم و رفيقمه بعدشم ازت سخنراني نخواستم بعدشم تو تواين سه روز چطوري عاشق بهارشدي؟

امير:سخنراني چيه حرفموراستوحسيني زدم

بهارتوهمين چندروزبه دلم نشست و من درباره علاقم بهش گفتم اونم قبول کردکه باهام باشه

romangram.com | @romangram_com