#بی_هوا_دلسپردم_پارت_220
که بلاخره يکيشون خودشورسوندبهم و گفت:چيشده آقا؟چه خبرتونه؟
دستپاچه شدم چي بگم
يهوبدون اينکه کنترل زدن حرفاموداشته باشم گفتم:آقاي دکتررريه کاري کنين خانومم بيهوشه
دکترسريع پرستاراروخبرکردرهاروگذاشتن روتخت و بردنش تويکي ازاتاقا
فقط منوبهاروترساو نسيم و آتنا و رامين اومده بوديم
آتناهي سرزنشم ميکرددوستاي رهاهم گريه ميکردن
نذاشتن برم تواتاق رهابعدازچنددقيقه دکتراومدبيرون و گفت:خطرازبيخ گوشش ردشد اگه يکم ديرترمياوردينش معلوم نبودچه اتفاقي ميفته الانم نگران نباشين
فشارعصبي بهش واردشده اونطوري که من متوجه شدم اين اتفاق قبلاهم براش افتاده بودبراش داروتجويزميکنم دوتاتون همراهه من بياين
منوترساهمراش رفتيم
ترسا:يعني الان حالش خوبه ديگه اقاي دکتر؟
دکتر:آره دخترگلم شمام لازم نيست انقداشک بريزي
ترسابايه لبخندمصنوعي سرشوتکون دادواشکاشوپاک کرد
دکترداروهارونوشت و بهم دادبعدم گفت:فقط ايشون تافردابايداينجاتحت درمان باشن تافرداکه حالشون بهترشدمرخص ميشن
تشکرکرديم و ازاتاق زديم بيرون منم تندرفتم سمت داروخونه تادارو و آمپولاشوبگيرم
رفتم داروهاوآمپولاشوگرفتم و دادم به پرستار
نسيم همينطوري داشت گريه ميکرد و رامين دلداريش ميداد بهاروترساهم يکم آروم شده بودن
romangram.com | @romangram_com