#بی_هوا_دلسپردم_پارت_219
ترسا:مگه بايدبهت بگه
همينطوري داشتيم بحث ميکرديم که بهارپريدوسط حرفمون و گفت:اه بسه خواهشاانقدبحث نکنين معلوم نيس رهااون توچه بلايي سرش اومده شمااينجادارين بحث ميکنين؟
بهارراست ميگفت بايديه کاري کنيم
ترسا:من امروزبعدازظهربايدبرگردم تهران براي مراسم عقدم بايدوسيله بگيرم ولي بااين اوضاع معلوم نيست برسم يانه
-هه پس بگوخانوم نگران چين نگران اينکه ديربرسن مراسمشون خراب نشه برااين دارن هي جوش ميزنن
ترسا:نه خيرمن دوستموترجيح ميدم رفيقي که مثل خواهرم دوستش دارم و ترجيح ميدم به جشن عقدم اين حرفم کلي زدم به شماهم ارتباطي نداره
نسيم بابغض و دادگفت:بسه خفه شين
رفت خودشوبه درکوبيدوگفت:اين درلعنتيوبازکنين بشکونينش خواهش ميکنم رامين يه کاري کن
رامين که وضع نسيم و ديدبه همه گفت برين کنار
بعدم خودشوميلادو اميرسام دروشکوندن بهارونسيم ترساسريع رفتن تواتاق که همزمان صداي جيغ هرسه تاشون اومد
همه بانگراني دوييديم تواتاق و ديديم رهابيهوش افتاده وسط اتاق نسيم بهارگريه ميکردن و صداش ميزدن ترسارفت آب آوردو پاشيدروصورتش ولي فايده اي نداشت بايدميبرديمش بيمارستان
ازنگراني داشتم دق ميکردم همشونوزدم کناررهاروبغل کردم و بدون توجه به اوناگفتم:ميرم بيمارستان پشت سرم بياين
سريع رفتم سمت ماشينمورهاروگذاشتم عقب ماشين
ترسابابيقراري رفت و نشست پيش رهاوهي گريه ميکرد
بلاخره همگي باهم راه افتاديم سمت بيمارستان
رفتم يه بيمارستان نزديک رهاروبغل کردم و رفتم توبيمارستان باداد دکتروصداميزدم
romangram.com | @romangram_com