#بی_هوا_دلسپردم_پارت_210
توحال خودم بودم که روهام پيام داد:رهاجان خواهري جون من به باباچيزي نگوبقران زنگ زدم بهش گفتم گوه خوردي به خواهرم فوش دادي و....
فقط جون داداشت به باباچيزي نگومن اون پسروميشناسم ميدونم که تورومثل خواهرش ميدونه پس توهم مراعات کن توروجون من
مي خواستم به بابا بگم ولي انقدجون خودشوقسم دادپشيمون شدم
يکم آروم شدم ولي جوابشوندادم
نيم ساعت لب ساحل دورازبقيه نشسته بودم و توفکروخيال اينکه چرامن بايدزندگيم اينطوري باشه چرامن داداشم بايدبهم شک داشته باشه و نذاره بدون اجازش آب بخورم
هرجاميرم چکم کنه آخه چرا من
يه قطره اشک ازگونم اومدپايين سريع باپشت دست پاکش کردم که کسي متوجه نشه
بعدازچنددقيقه همه دخترااومدن سمتم حالموپرسيدن ترساحتماميدونست چيشده چون غمگين نگام ميکرد
خب بعدخواستگاري حتماباهم رابطه دارن ديگه چيزعجيبي نيست
بايدبدونه گيرچه جونوري داره ميفته يکم گذشت که پسراهم به جمع ماپيوستن
ميگفتن ميخنديدن و سعي داشتن منم بخندونن منم برااينکه ضايه نشه يه لبخندمصنوعي ميزدم
خيلي ازآرسام بدم اومدخيلي
نگاه هاي سنگينشوروخودم حس ميکردم ولي به روي خودم نمياوردم هه حتماپشيمون شده و فهميده چه غلطي کرده
آرسام
بعدازاون حرفاي احمقانه که نميدونم ازکجام درآوردمشون پشيمون شدم انگارعذاب وجدان گرفتم که به اين دخترنازوپاک تهمت زدم
ميدونستم مثل بقيه دخترانيست ميدونستم و بازدلشوشکستم البته اون لحظه کنترل حرفام دست خودم نبود
romangram.com | @romangram_com