#بی_هوا_دلسپردم_پارت_209


+خاک توسرت بااين دوستات چرادست ازسرم برنميداري جونموبه لبم رسوندي ولم کن بقران به بابازنگ ميزنم تابه حسابت برسه چراهميشه مثل عزراييل بالاسرمي چرانميذاري خوش باشم

هرجاميرم ياخودت مياي يايکي ديگه رو سفارش ميکني حواسش بهم باشه مگه بهم اعتمادنداري هان به خواهرت شک داري

که به يه پست فطرت ميگي حواسش بهم باشه و اون منو يه دختر....خطاب کنه

به جون بابااگه بهش نگي دست ازسرم برداره زنگ ميزنم بهش و ميگم اين سفروکوفتم کردي

روهام بادادگفت:اه لال بميريه دقيقه مثل راديوشکسته حرف مفت ميزني اولا اون گوه خوردبهت اون حرفوزد دوما خواسته باباهم بوداونم آرسام و ميشناخت براي همين گفت بهش بگم حواسش بهت باشه همين حاليت شديانه

+باباکه نميدونه اون بهم توهين کردنميدونه ميدونه؟

آره؟

البته منم براش کم نذاشتم زدم زيرگوشش توکه حرف حاليت نميشه بايدباخودباباصحبت کنم

بعدم بدون اينکه بزارم حرفي بزنه گوشيوقطع کردم انقدگريه کردم و باجيغ حرف زدم گلوم گرفت

زانوهام شل شدوباگريه افتادم زمين

آتناونسيم فکرکنم منوازدور ديدن چون سريع به سمتم اومدن و باهول گفتن:رهارهاحالت خوبه؟

منم باحال زارم گفتم:آره خوبم چيزي نيست شمابرين

نسيم:چيزيت نيست که مثل ابربهارگريه ميکني؟

+چيزيم نيست نسيم برووتنهام بزار

نسيم و اتنابدون هيچ حرفي بلندشدن و ازپيشم رفتن منم رفتم لب ساحل نشستم البته بافاصله ازبقيه

حالم بهترشدبه باباپيام ميدم و همه چيوميگم بهش

romangram.com | @romangram_com