#بی_هوا_دلسپردم_پارت_189


من:توبازپيدات شد؟

درحال بحث باوجي مزاحمم بودم که گوشيم زنگ خورد ازجمع اومدم بيرون و جواب دادم نسيم بود

من:جونم

نسيم:سلام رهايي خوبي؟

من:فدات توخوبي؟

نسيم:قربونت خواستم بگم چهارشنبه ميخوايم بريم شمال مياي نمياي خبربده ولي بيا

هه چه تعارف گرمي کلانسيم اخلاقش عوض شده ولي بيخي مهم ني

من:باشه خبرميدم باي

گوشيوقطع کردم بدون اينکه بذارم حرفي بزنه

بايدمامان و راضي کنم منوبهاروترساباهم بريم خداکنه اجازه بدن البته اگه من منم که اجازموميگيرم

همه سرميزشام نشسته بودن منم رفتم پيششون نشست

بعدازشام يکم نشستيم بزرگتراحرف زدن که کم کم بابااقدام به رفتن کرد

تعارف کردن يکم بيشتربمونيم ولي باباقبول نکرد

روهام که ازخوشحالي داشت بال درمياورددخترنديده بدبخت

بلاخره همه سوارماشين شديم و حرکت کرديم سمت خونه

بعدازچنددقيقه رسيديم

romangram.com | @romangram_com