#بی_هوا_دلسپردم_پارت_188
مامان:به به چه عروس خوشگلي دارم من دورت بگردم مادر
ترسالبخندي زدوسرشوانداخت پايين
آخي بچم خجالت کشيد
بابا:خب اگه اجازه بدين اين دوتاجوون برن حرفاشونوبزنن
پدرترسا:اجازه مادست شماس ترساجان بابا پاشوبروباآقاروهام حرفاتوبزن
ترساو روهام ازجاشون بلندشدن و رفتن خيرسرشون حرف بزنن
منوتارامشغول حرف زدن شديم بزرگتراهم باهم حرف ميزدن
بلاخره بعد20دقيقه خانوم و آقاتشريف آوردن
واي قيافه ترسارونگاه رژش کاملاپاک شده لپاشم سرخ بزورجلوخندم رو گرفتم
حالا هي ترسارونگاه ميکردم چشم و ابروميومدم اون بدبختم فقط حرص ميخورد
خلاصه اصرارکردن شامم پيششون بمونيم ماهم قبول کرديم
خيليم دوستانه باهم برخوردميکرديم قرارعقدوعروسيم گذاشتن
عقد21شهريور
گفتن براي اشنايي بيشتريه سال بايدنامزدباشن
البته تواين يه سال زيادي آشناميشين معلوم نيس چه کاراصورت بدن واي واي
وجي:حياکن دختر
romangram.com | @romangram_com