#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_585
- داداش برو کامران بیار ، بابا عصبی شده
بهرام نگاهی به او کرد و با لبخند مهربانی گفت :
- باشه
هر سه متعجب به روبرو خیره شدند ، روی پیست رقص چندین زوج می رقصیدند ، صدای موسیقی گرم و مهیج بود ، آسمان با لباس و تور عروس و آرایشی زیبا روبروی کامران که کت و شلوار سیاه بر تن داشت ، به هوا می پرید ، و هر کاری که او می کرد ، انجام می داد ، کامران دستانش را بالا برد ، و در هوا می پرید ، آسمان هم با خنده روبروی او مانند او می رقصید ، هر دو پهلو به پهلوی هم ایستادند ، و پاها و دستانشان را به یک شکل تکان می دادند ، بهرام با خنده سری تکان داد و وسط پیست رفت ، و شهرام بطرف دی جی رفت ، آسمان با دیدن او ایستاد و با لبخند و نفس نفس او را نگاه کرد ، صدای موسیقی قطع شد ، بهرام برای او چشمکی زد ، روبروی کامران که با صورتی سرخ از فعالیت او را نگاه می کرد با لبخند گفت :
- خسته نباشی
کامران با نفس نفس بلند و خندید
- داداش عالی بود
- بله می دونم
صدای موسیقی آرام و عاشقانه ای در فضا پخش شد ، کامران با لبخند از کنار آنها رفت ، پیست خالی شد ، چراغها خاموش شدند ، چراغهای ریزو و زیبای روشن و شروع به درخشش کردند ، بهرام با فاصله ی چند متری روبروی آسمان ایستاد ، هر دو با چشمانی درخشان از نور عشق به هم خیره بودند ، بهرام لبخندی عاشقانه زد ، دست راستش را دراز کشید جلو رفت ، آسمان با لبخندی عاشقانه او را نگاه می کرد ، دستش را بالا برد ، و در دست بهرام گذاشت ، بهرام دست او را دور گردنش گذاشت ، آسمان دست دیگرش را هم دور گردن او حلقه کرد ، بهرام کمر او را گرفت ، و محکم به خود چسباند ، با عشق به هم زل زده بودند ، موسیقی آرام و ملایم و خلسه آور بود ، بهرام با لبخندی درخشان گفت :
- بالاخره مال من شدی
آسمان خندید
- مال تو بودم
بهرام سری تکان داد و با عشق به او نگاه کرد و با غرور گفت :
- ولی نه اینطور تسلیم
romangram.com | @romangram_com