#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_584
- میام
از او جدا شد ، به کنار تیموریان که که افسرده و عصبی به آندو نگاه می کرد ، رفت ، با لبخندی مردانه گفت :
- سلام دوست من
تیموریان تنها او را نگاه می کردند ، می دانست آندو هر جا که باشند ، برای رفتن از جزیره به فرودگاه خواهنده آمد ، بهرام با چشمانی خشمگین و لبخندی مردانه به او گفت :
- امیدوارم این آخرین باری باشه که همدیگه رو می بینیم
چرخید و پیش از اینکه از آنجا برود ، سرش را بطرف او چرخاند با صدای شادی گفت :
- می دونم که فهمیدی
از او دور شد . تیموریان عصبی در خود فرو رفت ، می دانست فردا استعفایش را حاضر خواهد کرد ، او از بهرام ایروانی شکست خورد ، او را می دید که دستش را دور کمر آسمان زادمهر حلقه کرد و همراه او راه افتاد .
فضای تالار گرم و روشن بود ، مهمانان بخوبی پذیرای می شدند ، بهرام در تاکسیدوی سیاه دامادیش جذاب و به طور شگفت انگیزی مردانه بود ، موهای کوتاه و سیاهش را کمی روغن زده بود ، حیرت زده با چشمانی گشاد به روبرویش خیره شده بود ، شهرام هم با کت و شلوار قهوه ای جذاب شده بود ، او هم متعجب با دهانی باز به روبروه خیره شده بود ، صدای موسیقی بلند و کوبنده بود ، شهرام با صدای متعجب از بهرام پرسید :
- اینا دارن چکار می کنن ؟
بهرام سری از روی شگفتی تکان داد
- نمی دونم
گلاره با لباس شب آبی تیره ای و موهای مدل داده کنار بهرام ایستاد و با حالتی عصبی گفت :
romangram.com | @romangram_com