#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_583

- بایستید... بایستید

بعد از لحظه ای روی زمین پرت شد،یک اتوبوس از توریستهای آلمانی رسید و آنها هم بعد از اینکه فهمیدند چرا اتفاقی و به دیگران پیوستند، نگهبانان در تلاش بودند، که همه را آرام کننده که ناگهان صدای فریادی به گوش رسید و این صدا، صدای بهرام ایروانی بود که با لهجه ای عجیب آفریقایی صحبت می کرد

- بمب ، اینجا بمب است

همه صاف ایستادند ، مانند کودکان ترسان شروع به جیغ کشیدن کردند ، ناگهان سامسونت جرقه می زد ، صدای بلندی از آن به گوش رسید ، همه با هم بطرف درب هجوم بردند ، صداهای داد و فریاد و جیغ کر کننده بود ، اینبار حتی نگهبانان همه فرار می کردند ، صداهای بلند و دودهای غلیظ از سامسونت بیرون می آمد ، کم کم دیگر کسی در سالن نبود ، صداها قطع شده بود ، سامسونت کاملا از بین رفته بود ، مسئولین با حالتی عصبی در میان دود به جلو می آمدند ، که چشمانشان خیره شد

الماس صورتی ناپدید شده بود .

بهرام ایروانی همه ی گریم خود را پاک کرده بود ، او یک کت و شلوار خاکستری و یک بلوز صورتی که تا وسط سینه بازبود به تن داشت ، بسته ی بزرگ در دست داشت ، آنرا روی شنهای ساحل گذاشت ، عینک آفتابیش را روی موهایش گذاشت ، از درون جعبه یک روبات پرنده با چهارپا بیرون کشید ، الماس صورتی را از جیب کتش بیرون آورد ، قسمتی از بالای پرنده را بالا کشید ، الماس صورتی درون آن گذاشت و درب آنرا بست ، تکمه ای را در پائین آن فشار داد ، از آن فاصله گرفت ، پنکه آن شروع به چرخش کرد کم کم از زمین بلند شد و بالا رفت ، از عرض خلیج می گذشت و به نزدیکترین شهر می رفت ، بهرام عینکش را روی چشم گذاشت با لبخند به پرنده میکانیکیش نگاه می کرد .

آسمان زادمهر بدون گریم مخصوصش ، جوان و زیبا با آرایشی ملایمی و شال رهای بر روی موهای مجعد که بافت سفید پرُز دار و شلوار آبی آسمانی و چکمه های بلند و سفید ، منتظر بهرام بود نوازش دستی را بر روی کمرش احساس کرد ، چرخید و او را کنار خود دید ، با لبخند پرسد :

- چرا اینقدر دیر کردی ؟

بهرام او را در آغوش کشید

- تا مطمئن شدم که به دستشون رسیده طول کشید

- خوبه

هر دو بطرف قسمت تحویل بلیط رفتند ، بلیط های را تحویل دادند ، که بهرام در گوشه چشمش به تیموریان افتاد ، که آندو را نگاه می کرد ، بهرام در گوش آسمان گفت :

- عزیزم تو برو من میام

- کجا ؟!

romangram.com | @romangram_com