#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_582


- شما الماس هم می خرید ؟

- راهنما با تعجب به او نگاه کرد:

- چی مادربزرگ؟

- در جوانی ها شوهرم به آفریقا رفت و وقتی بعد از ده سال برگشت ،اینارو آورد، بعد ازاینهمه سال که قایمش کرده بود، حالا بعد از مرگش من می خوام بفروشمش.

او همان طور که صحبت می کرد به کیف دستی اش را باز کرد و دانه های درخشان الماس بر روی کف سالن ریخته شد.

- خدایا... الماسهای من.

و شروع به گریه کرد.

- کمکم کنید، جمعشون کنم.

یک لحظه ساکت شد. ولی سپس محشری به پا شد، جمعیت محترم و با وقار پیش به یک گروه وحشی تبدیل شدند.آنها روی زانوهایشان خم شده و یکدیگر را برای پیدا کردن الماس ها از زیر دست و پای هم به این سو و آن سو هل می دادند.

- من پیدا کردم

- منم پیدا کردم

- زود باش بریم اینا دیگه مال ماست

راهنما و نگهبان به کناری زده شده بودند، زن ها و مردهای حریص جیب هایشان را از الماس های ریز و درشت پر کرده بودند، یکی از نگهبانان فریاد می زد.


romangram.com | @romangram_com