#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_581

و رو به مردم گفت :

- معذرت می خوام ولی با وجود چنین سنگهای گرانبهای باید اقدامات ضروری انجام شود ، حالا در بین شما کسانی هستند که بخواهند از ما الماس بخرند ؟

چراغها دوباره خاموش شدند ، آژیر به صدا در آمد و صفحات فلزی یکبار دیگر از پشت درها و پنجره ها را صدور کردند ، یک زن در میان جمعیت با گریه گفت :

- من می خوام برم بیرون

زن کناریش هم گفت :

- منم همینطور

بهرام در گوشه ای ایستاده بود و باز صفحه تبلیت را لمس کرد ، باز برق وصل شد و چراغ روشن شد ، راهنما فریاد زد

- خانمها و آقایان این اشکال فنیه

باز صفحات آهنی کنار رفتن و او باز با هندزفیری صحبت کرد

- چی شده .... درستش کنید

راهنما به طرف گردشگرها برگشت و به زحمت لبخندی زد و گفت :

- بریم اونطرف شاید شما الماس مورد نظرتان را پیدا کنید ، بهرام آرام آرام بطرف الماس صورتی می رفت ، راهنما همانطور توضیح می داد

- ما مجموعه کم نظیر از الماسهای خالص داریم که شما می تونید انتخاب کنید و بخرید

آسمان با لبخند و صدای دروگه که پیر به نظر می رسید :

romangram.com | @romangram_com