#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_577

- کامیون از گاراژ راه افتاد

سوزن چیان که لباسهای مخصوص بر تن داشت ، به کنار تیموریان آمد با حالتی عصبی گفت :

- باید اعتراف کنم ، من اونا رو دست کم گرفته بودم ، تو حق داشتی ، اونا خیلی با هوشن حالا که فهمیدن ما کنترلشون می کردیم ، نقشه شون رو تغییر دادن ، ولی اونا رو دستگیر می کنیم

تیموریان عصبانی از کنار او رفت ، او با ید بهرام ایروانی را می گرفت ، باز بی سیو به صدا در آمد

- از نقطه الف گذشتن

سراب به تیموریان گفت :

- همه چیز رو به راهه ، مجسمه ها سرجاشون و مدیر و کارمندای موزه با خبرن و ما منتظر آنها اما همه بی صبرانه منتظر بودند ، به مدیر موزه گفته بودند که مجسمه ها را در اختیار آنها بگذراند .

اینبار بی سیم سراب از طرف مهرداد بود

- کامیون رو می بینم

سراب هیجان زده به اندو گفت :

- رسیدن

سوزن چیان عصبی بی سیمش را نزدیک دهان برد

- همه آماده باشن ، سوژه نزدیک شد

کامیون سفید رنگ بطرف موزه رفت ، جلوی درب ورودی متوقف شد ، سوزن چیان و تیموریان به کامیون نگاه میکردند ، که دو مرد یونیفرم پوش ازآن پیاده شدند ، به داخل رفتند . تیموریان عصبی با صدای بلند گفت :

romangram.com | @romangram_com