#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_576


صدای آسمان

- البته عزیزم

صدای بهرام

- ممنونم بانوی من

مهرداد خشمگین گفت :

- چه اتفاقی افتاده ؟

صدای بهرام

- چایش عالیه

سوزن چیان با خشم فریاد زد

- راه بیفتید ، چک کنید کامیون از گاراژ راه افتاده ؟ ما هم می ریم موزه

همه با عجله بیرون می رفتند ، صدای بهرام :

- من قبلا یه چای نعنا مخصوص از نعنا خوردم ...

ولی آنها رفته بودند ، گروه ضربت تمام خیابانهای اطراف موزه را محاصره کرده بودند ، همه ی آنها دستور شلیک داشتند و حالا آماده ، تیموریان عصبی و هیجانزده در کنار سراب با فاصله به موزه تعطیل نگاه می کرد ، هوا کمی سرد بود ، ولی آفتاب کمرنگی هم بود ، ماشینهای پلیس با فاصله ایستاده بودند ، بی سیم سراب روشن شد


romangram.com | @romangram_com