#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_575

- صبح بخیر خانم ، صبح بخیر آقا

صدای بهرام

- از کتابا

صدای زن ناشناس در میان صداهای آنها می پیچید ، صدای آسمان

- آخه این همه اطلاعات دقیق فقط از کتابا ؟

صدای بهرام

- فقط کتاب نبود ...

صدای او با صدای زن ناشناس مخلوط شد ، تیموریان عصبانی سرپا ایستاد که صدای زن آمد او داشت با تلفن صحبت می کرد

- آقای مدیر اینجا صدا میاد ولی کسی نیست ....

همه عصبی و گیج به هم انداختند .

سوزن چیان بی سیم را برداشت و به دو ماموری که در هتل بودند ، دستور داد

- همین الان برین به سویت آسمان زادمهر

آندو با سرعت راه افتادند ، بعد از وارد شدند ، بی سیم زدند ، آندو یک تبلیت را روی میز دیدند که روشن بود ، صدای بهرام

- برام یه چای میریزی عزیزم ؟

romangram.com | @romangram_com