#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_567

آسمان بافت آبی رنگ با شلوار جین سفید بر تن داشت ، شال آبی رنگ بافتنی زیبای بر سر داشت ، از کنار خیابان می گذشت و سراب به دنبال او بود ، خانم مسنی از کنار او رد می شد ، آسمان با لبخند او را نگهداشت و با او صحبت کرد ، سراب صدای آنها را نمی شنید ، ولی می دید که او از آن زن گوشی موبایلش را گرفت ، سراب با دیدن این کار ، عصبی شد ، با خشم به او نگاه کرد ، آسمان با سمندریان در پایتخت صحبت می کرد

- ساتیار توی نزدیکترین مکان آماده ست

آسمان لبخندی زد و با هیجان گفت :

- عالیه ، دیگه چیزی نمونده ، کارها تموم شده ، بهت خبرم می دم

- خوبه

- ولی به ساتیار بگو احتیاط کنه

- بله البته ، سلام منو به بهرام برسون

آسمان با لبخند از زن تشکر کرد و پیش از اینکه موبایل را به او پس بدهد ، شماره را پاک کرد ، و از کنار او رفت .

مهرداد به دنبال بهرام بود ، او را دید که وارد شرکت کرایه اتومبیل شد و بعد از 15دقیقه بیرون آمد ، مهرداد بعد از او به داخل رفت ، از مدیر آنجا مرد میانسال کم مویی بود پرسید :

- یک کامیون به بلندی 3 متر و عرض 2 ، طول 6 متر

- بله درست ، چه رنگی

- سرخ

او بیرون رفت ، او روز بعد بهرام را تعقیب کرد ، او پلیور سورمه ای رنگ و شلوار جین سیاهی به تن داشت ، او از بهرام که در کنار رنگ آمیزان که رنگ سفید را به کامیون می پاشیدن نگاه می کرد ، عکس میگرفت ، وقتی تیموریان عکسها را نگاه می کرد مهرداد گفت :

- داره رنگ کامیون رو عوض می کنه می تونیم همین دستگیرش کنیم

romangram.com | @romangram_com