#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_546
- بابا وقتی من بچه بودم فوت کرد ، مامانم سه سال پیش ، من فقط یه خاله دارم که اونم دوست مامانمه
مادر با ناراحتی از جا برخاست کنارش نشست ، او را در آغوش کشید
- عزیزم ، برای مامان و بابات متاسفم
و روی کمر او دستش را نوازشگونه می کشید ، آسمان احساس آرامش می کرد ، حس می کرد مادر بهرام بوی مادرش را می دهد ، مادر او را آرام از آغوشش جدا کرد ، با لبخندی مادرانه گفت :
- تو الان یه خانواده داری ، دیگه تنها نیستی
او را سفت به خود چسباند ، آسمان دستش را دور او حلقه کرد ، احساس آرامش کرد ، بهرام با لبخند به آنها نگاه می کرد ، مادر از او که جدا شد ، با لبخند گفت :
- پس شماره خاله ات رو بده با او صحبت کنم ، کارای عروسی رو راه بندازیم
بهرام با شیطنت خندید و رو به مادرش گفت :
- مامان من عاشقتم
آن سه با هم خندیدند ، بهرام به آسمان نگاه کرد وقتی نگاه مهربان او را دیدی با شیطنت به او چشمک زد .
همه جلوی تلویویزن مشغول دیدن و خوردن عصرانه بودند ، که صدای آهنگ موبایل آسمان بلند شد ، موبایل را از درون کیف دستیش بیرون کشید ، به آن نگاهی کرد به گوشه ای از سالن رفت ، مشغول صحبت شد ، بهرام که کنار پدر نشسته بود و مشغول خوردن کیک بود ، کنجکاو چشم از او بر نمی داشت ، آسمان در حین حرف زدن ، اخمهایش در هم رفته بود ، این موضوع بهرام را بیشتر کنجکاو و عصبی کرده بود ، عصبی کیک را می جوید ، مادر متوجه نگاه بهرام به آسمان شده بود ، به آسمان نگاه کرد ، او را مشغول صحبت دید ، بهرام نفسهایش را عصبی به بیرون فوت می کرد ، آسمان در حین صحبت عصبی شده بود ، بطرف بهرام چرخید ، دم گوشی گفت :
- ببخشید یه لحظه
با سر به بهرام اشاره کرد ، او هم با سرعت به طرفش رفت ، با اخم با صدای پائین و عصبی پرسید :
romangram.com | @romangram_com