#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_547

- کیه ؟

جلوی آسمان ایستاد ، به چشمان او عصبی او زل زد ، آسمان با صدای عصبی گفت :

- سمندریان

لبخندی بر لب او نشست ، گوشی را از دست او گرفت ، کیک نیمه خورده را جلوی دهان او گرفت ، آسمان با حرص به کیک گاز زد ، آنرا از دست بهرام گرفت ، بهرام شروع به صحبت کرد

- سلام پیرمرد از صبح گرفتی فکر کنم شارژ باطریش تموم شده

چی ؟ کی ؟

آسمان به چشمان او نگاه می کرد ، شاید می خواست جواب سوالش را از چشمان او بگیرد ، بهرام همچنان با نگاه به آسمان با سمندریان صحبت می کرد ، آسمان دستش را روی سینه بهرام گذاشت ، منتظر به او نگاه می کرد ، بهرام همچنان حرف می زد

- کجاست ؟ الماس صورتی ! باشه الان راه می افتیم ، تا یک ساعت دیگه اونجایم

گوشی را قطع کرد ، به آسمان داد ، او منتظر با سرعت پرسید :

- چی شد می خوای بری ؟

بهرام لبخند شیطنت آمیزی زد

- نه می ریم

- ولی ما قرار داشتیم

- فعلا آماده شو زود بریم

romangram.com | @romangram_com