#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_545

- مگه پیشت نیست ؟

- نه اگر من پیشش باشم ساعت از 11 شب بگذره بیرونم میکنه ، بیاد خونمون 11 شب بشه مجبورم میکنه ببرمش آپارتمانش

مادر با تحسین به آسمان نگاه کرد و او از خجالت سرش را پائین انداخت ، گلاره از بس می خندید ، اشک از چشمانش راه افتاده بود ، بهرام با لبخند به گلاره گفت :

- چه خبرته نخند

به آسمان نگاه کرد ، که با چشمانی عصبانی به او زل زده بود ، متعجب پرسید :

- چیه ؟!

باز رو به مادرش پرسید :

- هفته دیگه نمیشه ؟

مادر خندید

- دو هفته دیگه میشه

- عالیه

مادر رو به آسمان کرد

- عزیزم ، بابا و مامانت چه نظری دارن ؟

آسمان لبخند تلخی زد

romangram.com | @romangram_com