#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_543
آسمان متعجب پرسید :
- من اجازه ندادم ؟!
- آره دیگه
با قیافه ای حق به جانب رو به مادر کرد و گفت :
- داشتم فکر می کردم چه کار کنم که یه روز که رفتم ببینمش ، دیدم اینقدر خوشگل شده ، نتونستم خودمو کنترل کنم همون جا ازش خواستگاری کردم
آسمان از خجالت سرخ شده بود ، بهرام با لبخند نگاهش می کرد ، گلاره خندید
- واقعا داداش ؟!
- آره
مادر پرسید :
- برای که تصمیم دارین مراسم بگیرین ؟
آسمان لبخندی زد
- هنوز تصمیم نگرفتیم
- چرا ؟
- نمی دونم
romangram.com | @romangram_com