#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_542
سپس رو به بهرام گفت :
- آخه این چیه براش خریدی سرم رفت به حسابت می رسم
-
بهرام بلند خندید و بطرف بهروز رفت ، ماشن را هل داد و بطرف گلاره برد ، که صحبت آنها را شنید
- زن داداش حلقه نامزدیت کو ؟
آسمان لبخند مهربانی زد
- بهرام فراموش کرد بخرد
مادر متعجب به او نگاه کرد و گلاره با صدای و صورتی شگفت زده پرسید :
- فراموش کرد !
بهرام با سرعت بهروز را رها کرد ، با حالتی برای تبرئه خود گفت :
- فراموش نکردم ، میخواستم ازش تو یه برنامه مفصل خواستگاری کنم که اجازه نداد
گلاره متعجب پرسید :
- زن داداش اجازه نداد ؟!
romangram.com | @romangram_com