#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_541
بهرام لبخند زد او خیلی وقت بود که منتظر این سوال بود
- الان رو بگم یا از اول بگم ؟
- هر جور راحتی
- تازه که آزاد شده بودم ، هر جا دنبال کار می رفتم ، چون زندان رفته بودم یا بهم کار نمی دادن یا بعد از مدتی اخراجم می کردند
چشمان پدر را غم گرفت ، بهرام این غم را دید ، لبخند تلخی زد و ادامه داد
- ولی آقای سمندریان اجازه داد توی هتلش کار کنم ، و کم کم کمکم کرد تا تونستم توی هتل کارهای بهتری رو دست بگیرم ، بعد از مدتی هم مدیر بخشی از هتل شدم ، چون خرجی نداشتم ، پس انداز میکردم ، تا اینکه دو سال پیش توی روزنامه آگهی فروش انتشاراتی ورشکسته ی رو دیدم ، منم با پس اندازم تونستم بخرمش
چشمان پدر برق زد ، بهرام خندید
- بابا بخاطر شما خریدمش ، بعد هم توی هتل کار کردم ، هم انتشاراتی کم کم تونستم با رو براه کردن انتشاراتی یه کتاب فروشی هم بزنم
پدر با تحسین به او نگاه می کرد
- می ترسیدم ، حالا که نذاشتم بیای خونه بطرف کارهای خلاف بری ، خدا رو شکر
ناگهان چشمان بهرام پر از غم شد ، ولی پدر که لبریز از شادی و تحسین بود و غم نگاه او را ندید
- بازم خدا رو شکر می کنم تو سالم موندی
بهرام حس می کرد سنگین شده ، حس دروغ گفتن و فریب دادن پدر ، او را مستاصل کرده بود ، بطرف آسمان برگشت ، به او زل زد که مشغول صحبت بود ، آسمان از سنگینی نگاه او بطرفش چرخید ، درخشش غم را در چشمان او دید ، سری به نشانه پرسش تکان داد ، ولی او تنها لبخند تلخی زد ، چشمان آسمان با بیشترین عشق و همدردی به چشمان غم گرفته او خیره شده بود ، هنوز هم به هم نگاه می کردند ، که صدای بوق ماشین بهروز و فریاد پدر یکی شد ، بهروز از جلوی تلویویزن رد می شد ، کلاه ایمنی زرد رنگش کج شده بود ، پشت سر هم بوق می زد ، سرو صدای آنها آندو را متوجه خود کرد ، هر دو بطرفشان چرخیدند ، پدر با حالتی عصبی رو به گلاره گفت :
- بیا پسرت ببر
romangram.com | @romangram_com