#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_540


آسمان اخم کرد و محکم با آرنج به شکم او زد ، صدای آخ بهرام به هوا رفت ، گلاره و مادر متعجب به آندو نگاه می کردند ، گلاره خندید

- آفرین

ولی مادر با نگرانی پرسید :

- چی شد ؟

بهرام با صورتی درهم از درد ، دستش را بالا برد

- چیزی نیست مامان

مادر با خنده گفت :

- برو بیرون پسر

بهرام سری تکان داد و پیش از اینکه از کنار آسمان تکان بخورد ، سرش را دم گوش او برد و زمزمه آلود گفت :

- به حسابت می رسم

آسمان عصبی نگاهش کرد و او لبخند موزیانه ای تحویلش داد ، مادر و گلاره نگاهی به هم انداختند ، خندیدند ، بهرام لبخندی به آندو زد و بیرون رفت .

ساعت 5 بعد از ظهر بود ، بهروز سوار ماشین شارژی زیبای سرخ رنگش بود که بهرام برای او خریده بود ، در سالن خانه می چرخید ، بهرام کنار پدر و کامران تلویویزن تماشا می کرد ، آسمان هم کنار مادر و گلاره در طرف دیگر سالن مشغول حرف زدن بود ، پدر نگاهی به بهرام کرد و با چشمانی کنجکاو و نگران پرسید :

- الان شغلت چیه ؟


romangram.com | @romangram_com