#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_539
- بزار
- مامان میاد زشته
باز تقلا می کردند ، که آسمان حس کرد دستای بهرام کمی شل شد ، با سرعت خودش را عقب کشید ، چرخید که مادر و گلاره را خندان روبرویشان دید ، گلاره با صدای شیطنت آمیز گفت :
- چه کار می کردین ؟
آسمان خجالت کشید ، به بهرام نگاه کرد ، او خیلی خونسرد بود با خنده گفت :
- تو کاری به این کاره نداشته باش
- ولی ....
- ولی نداریم برو پسرت رو بیار تو
- راستی داداش ممنون خیلی خوشگله
- ناقابله
بهرام در حین ادا این کلمه متوجه شد آسمان قدمی به سمت مادر برداشت ، مادر بطرف کابیتها می رفت ، بهرام با حرص دست راستش را دور کمر آسمان حلقه کرد او را بطرف خود کشید ، آسمان دندانهایش را از عصبانیت به هم می سابید ، به بهرام نگاه کرد ، مادر به آندو نگاه کرد و با لبخندی توبیخ کننده گفت :
- پسر اینقدر اذیتش نکن
بهرام عصبی به آسمان نگاه کرد
- من کاری بهش ندارم
romangram.com | @romangram_com