#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_524
- چی شده ؟
بهرام دستش را دور شانه او حلقه کرد و او را آرام در آغوش کشید ، آسمان با عشق درون آغوش او خزید ، بهرام کنار گوش او زمزمه کرد
- معجزه ی من ممنونم
آسمان آرام از اغوش او بیرون آمد با چشمانی شاد به چشمان لبریز از عشق او نگاه کرد و آرام پرسید :
- خوشحالی ؟
بهرام آه بلندی کشید ، با لبخند آرام گفت :
- خیلی
- می دونم
- اگر تو نبودی من جرات این کار رو نداشتم
- اینطور نیست
- من به تو مدیونم ، آرامشم ، خانواده ام و خیلی چیزای دیگه
- این حرف رو نزن ، تو همه ی زندگی منی
بهرام به چشمان عاشق او نگاه می کرد ، نمی توانست با نگاه به او خوددار باشد ، با دست چپ صورت آسمان را گرفت ، آسمان به چشمان پر از تمنای او نگاه می کرد ، حس خوبی داشت ، لبخندی به او زد ، بهرام آرام خم شد ، چشمانش را بست ، آسمان هم چشمانش را بست ، بهرام آرام و گرم لبانش را روی گردن آسمان گذاشت ، بهرام احساس می کرد ، دیوانه وار عاشق این دختر است ، حس گرمای عجیب عشق ، او را داغ کرده بود ، آسمان از گرمای لبان او حس گرمای دلپذیری کرد ، بهرام سرش را بالا آورد ، چشمانش را باز کرد ، آسمان آرام چشمانش را باز کرد ، با لبخندی شیرین به او نگاه کرد ، بهرام آرام گونه ی او را نوازش کرد
romangram.com | @romangram_com