#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_523
- منم دلم نمیاد از اینجا برم
پدر مهربان لبخند زد
- نرو تو هم مثل گلاره
آسمان با لبخند تشکر کرد
- مرسی
کامران آماده بیرون آمد ، بهرام مادر و پدر را در آغوش گرفت ، با چشمانی پر از حسرت بیرون رفت ، به دنبالش آنها با بدرقه ی خانواده سوار ماشین شدند ، کامران راه افتاد ، روبروی آپارتمان آسمان ماشین ایستاد ، بهرام به کنارش نگاه کرد ، به کامران گفت :
- منتظر باش میام
او سری تکان داد ، آسمان رو به کامران گفت :
- ممنون که منو رسوندی شب بخیر
کامران بطرفش برگشت و با خنده گفت :
- خواهش می کنم شب بخیر زن داداش
بهرام و آسمان پیاده شدند ، بطرف لابی رفتند ، آسمان پیش از اینکه داخل برود ، بطرف او چرخید ، دستی تکان داد و همراه بهرام به داخل رفت ، هر دو داخل سالن آپارتمان شدند ، آسمان بطرف آشپزخانه راه افتاد ، که بهرام صدایش زد
- آسمان
بطرف او چرخید ، کیفش را روی مبل انداخت ، بطرف او راه افتاد ، بهرام با چشمانی پر از عشق به او زل زده بود ، آسمان خندید و با اخم زیبای به او نگاه کرد
romangram.com | @romangram_com