#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_522
بهرام خندید
- من دیگه همش اینجام
پدر می خواست او را نگهدارد ولی نمی توانست پس با خنده ی عصبی گفت :
- خونه ی خودته بابا
بهرام خندید و رو به کامران گفت :
- پاشو ما رو برسون
کامران سری تکان داد ، با عجله به داخل اتاقش رفت ، گلاره بطرف بهرام رفت ، او را محکم در آغوش گرفت با بغض گفت :
- داداش من هنوز درست ندیدمته
بهرام خندید و او را به خود فشار داد
- اینقدر بیام که خسته بشی
مادر رو به آسمان کرد
- دخترم با بهرام بیا
آسمان سری تکان داد
romangram.com | @romangram_com