#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_521
- کجاستت ؟
- فردا میارمش ، هنوز پیش دوستمه
- فردا ؟ میشه چند بار بخوابم بیدار بشم ؟
بهرام خنده اش گرفته بود
- یه بار بخوابی
- یه بار
- آره
صدای گلاره آمد
- بیاین نهار
کامران با سرعت از اتاقش بطرف آشپزخانه رفت ، پدر و بهرام با خنده به او نگاه کردند ، بهرام بهروز را در بغل داشت که وارد آشپزخانه شد ، به آسمان لبخند زد و کنارش روی صندلی نشست ، بهروز را بغل خود گذاشت ، گلاره هم کنار بهروز نشست ، آسمان با عشق به بهرام نگاه می کرد او هم با چشمانی درخشان از نور عشق به آسمان نگاه کرد ، به او چشمک زد ، از ساعت 4 بعتد از ظهر گذشته بود که نهار خوردند ، آن خانواده روز خوبی را گذراندند ، همه شاد بودند .
از ساعت 10 شب گذشته بود ، آسمان به ساعت نگاه کرد ، سپس به بهرام چشم دوخت ، دیر شده بود ، باید می رفتند ، بهرام مشغول صحبت با مادرش بود که متوجه نگاه او شد ، بطرف او چرخید ، آسمان به ساعت مچیش اشاره کرد ، بهرام به ساعت تگاه کرد ، از روی تعجب ابروهایش بالا رفت ، به او نگاه کرد و با نارحتی به مادرش نگاه کرد و گفت :
- مامان ما دیگه باید بریم دیر شده
چشمان مادر را اشک کدر کرد ، بهرام با چشمانی دلتنگ به او نگاه کرد ولی ناچار از جا بلند شد ، آسمان هم ناراحت بود ، کنارش ایستاد ، او کتش را برداشت و به روش خودش به تن کرد ، پدر عصبی شده بود ، بهرام به آنها نگاه می کرد ، آسمان در چشمان او حسرت را می دید ، پدر و مادر روبرویش ایستادند ، مادر با چشمانی پر از اشک گفت :
- نری دیگه نیای ؟
romangram.com | @romangram_com