#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_512
او با ناراحتی به بهرام خیره شد:
- یعنی بعد از این همه سال که تو اومدی من از بیرون غذا بگیرم؟
- مگه قرار فقط همین امروز اینجا باشم ؟
مادر سری تکان داد :
- من نمی زارم که دیگه بری
- نمی رم مامان
پدر رو به آسمان کرده و با مهربان گفت :
- خانم من همیشه همه چیزش آماده است، امروز اینطور شده از دیدن پسرمون هل کرده
آسمان لبخندی زد:
- حق دارن بعد از این همه سال پسرشون رو دیدن.
پدر رو به کامران کرد :
- زنگ بزن غذا سفارش بده
- ولی بابا چند روزه پیک ندارن
romangram.com | @romangram_com