#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_511
- بیاین نهار
کامران با سرعت از اتاقش بطرف آشپزخانه رفت ، پدر و بهرام با خنده به او نگاه کردند ، بهرام بهروز را در بغل داشت که وارد آشپزخانه شد ، به آسمان لبخند زد و کنارش روی صندلی نشست ، بهروز را بغل خود گذاشت ، گلاره هم کنار بهروز نشست ، آسمان با عشق به بهرام نگاه می کرد او هم با چشمانی درخشان از نور عشق به آسمان نگاه کرد ، به او چشمک زد ، از ساعت 4 بعتد از ظهر گذشته بود که نهار خوردند ، آن خانواده روز خوبی را گذراندند ، همه شاد بودند .
، تا اینکه صدای بهروز از کنار گلاره بلند شد ، با مظلویمت گفت :
- مامان گشنمه
گلاره بطرف او چرخید
- الان عزیزم
به ساعت نگاه کرد از 3 بعد از ظهر گذشته بود ، گلاره با ناراحتی به مادرش گفت :
- مامان
او بطرفش چرخید و سری تکان داد ، گلاره به ساعت اشاره کرد ، او هم متعجب گفت :
- از سه گذشته ؟!
بعد رو به بهرام و آسمان کرد.
- اصلا نفهمیدم کی گذشت، بعد از این همه سال بچه ام اومده، من غذای آماده نکردم.
آندو لبخند مهربانی زدند، کاملا مشخص بود، مادر ناراحت شد، بهرام دستان مادرش را در دست گرفت.
- مامان چرا ناراحتی، خب الان از بیرون غذا سفارش می دیم
romangram.com | @romangram_com