#بی_گناه_محکوم_شدیم_پارت_507

- وقتی هم بیرون اومد ، ما توی خونه راهش ندادیم

آسمان دستان او را در دست گرفت ، با لبخندی مهربان گفت :

- او به این چیزا فکر نمی کنه به تنها چیزی که فکر می کرد برگشت پیش شما بود

- بچه ام همیشه خیلی مهربون بوده ، ولی ما در حقش ظلم کردیم

- این حرف رو نزنید

- بچه ام رو به حال خودش رها کردیم

- اون همیشه از شما حرف می زنه ، عاشق شماست ، شما خیلی خوب تربیتش کردید ، چون تمام کارهای که یادش دادین رو هم در نبود شما انجام می داد ، ولی با غم دوری شما نتونسته بود کنار بیاد و تنها تحمل می کرد ، مامان ....

آسمان به حرفهایش ادامه نداد ، با خجالت به مادر بهرام که با لبخند نگاهش می کرد گفت :

- ببخشید می تونم مثل بهرام مامان صداتون کنم

- البته عزیزم

دیگر نتوانستند به حرفهایشان ادامه بدند چون صدای درب خانه آمد ، صدای کامران و بهروز به گوش رسید ، گلاره از کنار بهرام بلند شد ، ظرفهای غذا را از کامران گرفت ، بهروز بیش از اینکه از کنار بهرام بگذرد ، بهرام او را بغل زد و محکم بوسید ، بهروز با لبخند نگاه آشنای به او انداخت ، کامران کنار بهرام نشست و رو به پدرش با صدای هیجانزده گفت :

- بابا ماشین داداش عالیه ، چقدر خوشگله خارجیه فکر کنم

بهرام با لبخند بطرفش چرخید :

- ازش خوشت اومده ؟

romangram.com | @romangram_com